محمد صالح الحسينى الترمذى ( كشفي )

196

مناقب مرتضوى ( فارسي )

رود و خلايق را مناسك حج بياموزد و از اوايل سورهء برائت تا چهل آيه به مردم بخواند . چون ابو بكر از ذو الخليفه احرام بسته روان گشت ، مقارن اين حال جبرئيل - عليه السّلام - آمده پيغام حضرت ربّ العزّة - جلّ و علا - رسانيد كه هيچ كس تبليغ رسالت و اداى پيغام نكند الّا تو يا على ، و به روايتى ديگر ، تو يا مردى كه از تو باشد . چون امير المؤمنين از ميان قوم به زيادتى قربت و قرابت - من كلّ الوجوه - به آن سرور - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - شرف اختصاص و اتّحاد داشت ، آن سرور را از كيفيت حال آگاه گردانيد ، فرمود كه از عقب ابو بكر برود . سورهء برائت از وى گرفته ، در موسم حج بر مردم بخوان و اين چهار كلمه نيز به خلق برسان ؛ يكى آنكه ) به بهشت درنياييد 4962224 خ 0 85 خ مگر كسى كه به حلى اسلام متحلّى بود ؛ دوم آنكه ) هيچ برهنه طواف كعبه ننمايد ؛ سيّوم آنكه ) بعد از امسال كسى از ارباب شرك و ضلالت حج نگزارد ؛ چهارم آنكه ) مشركان و كفّار هركه عهد موقت با خدا و رسول داشته باشد تا انقضاى آن وقت بر عهد خود ثابت باشد و اگر عهد او موجّل نبود تا چهار ماه در آن باشد و بعد از انقضاى اين مدت اگر مسلمان نشود ، خون و مال او هدر باشد . جابر انصارى گويد : با سيصد كس با ابو بكر - رضى الله عنه - بيرون آمده بوديم . چون به عرج رسيديم و وقت نماز بامداد درآمد ، ابو بكر پيش رفت كه امامت كند . هنوز نماز شروع نكرده بود كه آواز ناقهء خاصهء آن سرور به گوشش رسيد ، توقف نموده گفت : اين آواز ناقهء رسول [ اللّه ] 5962224 خ 0 86 خ است . گوييا مأمور شده كه حج بگزارد ؛ توقّف نماييد تا به خدمتش نماز بگزاريم . در اين اثنا امير المؤمنين على بر شتر آن سرور سوار برسيد . ابو بكر از امير المؤمنين پرسيد : آمر آمد يا مأمور ؟ امير گفت : حكم واجب الاذعان چنين صادر شده كه سورت برائت را به من دهى كه بر خلق خوانم و اين كلمات اربعه را به سمع مردم رسانم . ابو بكر آيات بيّنات را تسليم نموده ، عقب امير نماز گزارد . بعد از آن امير المؤمنين برخاسته اوايل سورهء برائت را تا چهل آيه بر مردم خوانده ، كلمات اربعه را به ايشان رسانيد و در هر موقفى از مواقف حج ، خطبه خواند و احكام بيان فرمود [ و ] به آنچه مأمور شده بود قيام نمود . آورده‌اند كه : چون امير المؤمنين كلمات اربعه به سمع مردم رسانيد ، يكى از آن ميان آواز داد كه اگر بريده نشدى آنچه ميان ما و پسر عمّ توست ، سوگند هر آينه ابتدا مىكردم با تو به شمشير . امير گفت : اگرنه بر رسول - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - دشوار آمدى كه مرا فرموده هيچ نگويى تا بازآيى ، هر آينه بر كشتن تو اقدام مىنمودم . مىگويند : چون امير به مكه رسيده 6962224 خ 0 87 خ ، شمشير بركشيده گفت : به خدا سوگند كه هيچ كس برهنه طواف نكند مگر آن‌كه او را به تيغ تأديب كنم و يا جامه‌اى 7962224 خ 0 88 خ بپوشد كه به او سوزن رسيده باشد .